گذشت ....
با چه سرعتی هم گذشت......
انگار همین دیروز بود که با گریه پا به دنیا گذاشتم..........
انگار همین دیروز بود که کلمه مامان را برای اولین بار گفتم..............
انگار همین دیروز بود که برای عروسکهایم مامان می شدم......................
انگار همین دیروز بود که با برادرم سر مداد رنگی ها دعوا می کردم.....................
انگار همین دیروز بود که با عدس و نخود لوبیا کار دستی درست می کردم.....................
انگار همین دیروز بود که برای رفتن به عیددیدنی جوراب های طور طوری ام را می پوشیدم ............
انگار همین دیروز بود که به پنجم دبستان رفتم.....
انگار همین دیروز بود که برای رفتن به دبیرستان آزمون ورودی دادم..............
انگار همین دیروز بود که دانشگاه قبول شدم.......
انگار همین دیروز بود که در جشن فارغ التحصیلی شرکت کردم...
انگار ...........
و
انگار............
اما نه ، دیروز نبود.....
۲۳ سال پیش بود که برای آمدن به دنیا گریه کردم...................................
۲۲ سال پیش بود که کلمه مامان را برای اولین بار گفتم........
********************************************************
به همین راحتی............
۲۳ بهار /۲۳ پائیز/ ۲۳ تابستان/۲۳ زمستان
از عمرم گذشت.........
چند بهار و تابستان و پائیز و زمستان را خواهم دید نمیدانم؟؟؟
به همین راحتی ۲۳ رمضان دیدم......
امیدوارم بهار ها و تابستان های بعدی که خواهم گذراند ...
به از این سالها یی که گذشت باشد.
اونی که دلم میخواد......
نمیاد ........
اونی که رفته به باد.
نمیاد اونی که عمر منه نمیاد اونی که دل می کنه
دوباره دلم میخواد ببینمش سرمو روی شونه ش بذارم
از چشام قطره اشکی نمیاد نکنه دیگه دوسش ندارم....
شعر من زمزمه یه خواهشه آرزوم دیدن روی ماهشه
میون غربت این فاصله ها قلب من همیشه چشم به راهشه
کاش می شد عشقمو باور بکنه اونی منو هرگز نمیخواد ..
نمیاد ... تموم عمرم نمیاد
نمیاد ..دیگه هیچ وقت نمیاد
نمیاد...........
نمیاد!!!!!!!!!!!!!
روزی صد بار دلم میگیرد،وقتی یاد تو می افتم آرام می شوم.و چه خوب بود همیشه یادت بودم نه در وقت دلتنگی....
شکر ...شکر ....از این که در همه جا و در هر لحظه از من غافل نبودی...قدم به قدم ...
با من بودی
وقتی گذشته را مرور می کنم ،درک میکنم که تو چه ها برایم نکردی...
چه زمانهایی بود ....چه پاک بودیم/ صاف و ساده /عاری از هر گونه گناه
توی این دل هیچ نبود جز پاکی و صداقت...
چه زمانی بود دعاهایم هنوز به آسمان اول نرسده به اجابت می رسد
اما حالا فقط باید بگویم:مرا دریاب
همه جیز در دستان من است
از همه چیز با خبرم
از گل و آب
از درد رنج
از غم غصه
از تنهایی
از بی کسی
از بی خبری هم با خبرم
و من با خبر از شادی ها
و من از خورشید خبر دارم
و من از دریا با خبرم
از دهکده ی عشق
از ساحل نمناک
و من از صبح فرداها خبر دارم
صبح امید
و من از آسمان خبر آوردم
از پاکی
از صداقت
دیگر نومیدی در انتظار را فراموش خواهم کرد
دیگر به نامردان نمی اندیشم
به زیستن فکر خواهم کرد .
به زندگی .......و البته مرگ
منتظرم بمان
می آیم
همچو باد
۸۴/۱۱/۳