+
نوشته شده در یکشنبه 30 اردیبهشت1386ساعت 8:32 بعد از ظهر توسط الهه رهبر
|
یک نفر دلش شکسته بود
توی ایستگاه استجابت دعا
منتظر نشسته بود.
ولی دعای او
دیر کرده بود
او خبر نداشت که دعای کوچکش
توی چار راه آسمان
پشت یک چراغ قرمز شلوغ
گیر کرده بود
*
او نشست و باز هم نشست
روزها یکی یکی
از کنار او گذشت
*
روی هیچ چیز و هیچ جا
از دعای او اثر نبود
هیچ کس
از مسیر رفت و آمد دعای او
با خبر نبود
*
با خودش فکر کرد
پس دعای من کجاست؟
او چرا نمی رسد؟
شاید این دعا
راه را اشتباه رفته است!
پس بلند شد
رفت تا به آن دعا
راه را نشان دهد
رفت تا که پیش از آمدن برای او
دست دوستی تکان دهد
رفت
پس چراغ چار راه آسمان سبز شد
رفت و با صدای رفتنش
کوچه های خاکی زمین
جاده های کهکشان
سبز شد
*
او از این طرف، دعا از آن طرف
در میان راه
باهم آن دو رو به رو شدند
دست توی دست هم گذاشتند
از صمیم قلب گرم گفت و گو شدند
وای که چقدر حرف داشتند
*
برفها
کم کم آب می شود
شب
ذره ذره آفتاب می شود
و دعای هر کسی
رفته رفته توی راه
مستجاب می شود
+
نوشته شده در سه شنبه 25 اردیبهشت1386ساعت 0:46 قبل از ظهر توسط الهه رهبر
|
زندگی تلخ است زمانی که تو او را دوست داری اما او تو را دوست ندارد.
و تلخ تر است زمانی که او تو را دوست دارد و تو او را دوست نداری.
و چه مرگبار است وقتی هر دو به هم عشق می ورزید اما هیچ گاه به هم نخواهید رسید
من خودم را به خدای الرحمن می سپارم و از خودم می خواهم هرگز تن به نا پاکی ،غفلت و جهل ندهم
+
نوشته شده در پنجشنبه 20 اردیبهشت1386ساعت 11:22 قبل از ظهر توسط الهه رهبر
|