تبليغاتX
همچون کوچه ای بی انتها
" به نام آنکه عهدش وفاست "


اول باید بگم نوشتن این شعر محاوره ای فقط یه بهونه بود اونم برای بهترین دوستم /تمام یاد و خاطرات دانشکده با این شعر برایمان زنده میشود .و چون می دونم هر جای دنیا که باشی وبلاگ منو نگاه می کنی واسه همین اینجا ثبتش کردم .به یاد اون روزهای قشنگ بخون سحرم /الهی که خوشبخت شی
"از پشت چشمام ميگذره... سال هاي دانشکدمون/ پر هياهو بود
"روز اول قبول شدم دانشکده /با کلي ذوق سراسيمه /راهي شدم به دهکده/. دهکده حصارکم دهاتي بود واسه خودش /. غصه نخور قبول شدي روي تپه !!/
برف که اومد تا اون با لا /خنده ميشت روي لب ها/ شروع نشه کلاسامون /دو در، کنيم / بريم با لا يا که نريم .جرياني بود.آخه بابا/
انتخاب واحد عذابي بود/ .
پر شد ديگه جا نداريم گروه بعد/
امور مالي غصه اي بود /پول با با قلمبه بود /حيف ام که بود /واريز بشه به حساب اون ياروا /جاسبي بابا ريختن پول شوخي نبود/ 300 ،400، يا که 500 هزار تومن سه ماه يه بار زورکي بود/.
.دانشگامون هر چي بگيد بود اقا جون اما نبود دانشکده / مهد کودک دختر خاله /پسر دايي بود با با جون/
کوچک اما نقلي بودش/ سلفش پر از دودي بودش/ در اندرون قلقله بود /دم اذون /تو رمضون /صفايي بود.
کيف مي کرديم ،گپ ميزديم با استادا / حالي بوديم واسه هم ا.
شب شعراش که حرف نداشت / شعراي افشين، صفايي داشت.
افشين مي خوند از آدم ،حوا/ وحيد مي گفت از ماکسيما.
ابراهيمي ام از کلاغ/
دست ميزديم / سوت مي زديم
واسه همين دره پيتا ...
ربيعي خانم با اون نگاه خفنش / لرزه مينداخت تو جون آدم.
نرجس ،سحر ،معصوم جونم / همه پايه بودن/ هر جا بوديم با هم بوديم.
فائز نگو بلا بگو.
راي دادن ها مونو بگو. 4 تا بوديم 8 تا داديم .
برنده هم ،امامي بود. حق داشت با اون تن صداش.
ظاهر مسلخ، قصه اي داشت.
انقلاب جلالي هم بابا، يه جور بهونه بود.
دلخوش بوديم به اين چيزا .
خواستگار سحر ،مشهد،عجب خنده اي داشت .
آبليموي ربيعي و شناختن اون ياروا
اول بوديم 3 تا عزيز /من بودم و نرگس،سحر
نرگس که رفت اون ور آب.
من و سحر اين ور آب.
با هم بوديم. هرجا بوديم ..تنها بوديم .
.با هم ديگه راحت بوديم .
خريدامون/دعواهامون /شادي هامون /همه با هم.
دنيايي بود ...
بدمينتوناا......
قيطريه /کتابخونه/پياده روي ....
عضويت زور زورکي / ورودي قاچاقکي.
فرهنگسرا ....
کلاساي آق مهدوي.
شب قدرا...مکاناي زيارتي.
مشهد وبگو ..ايوون طلا...نخودکي
من و سحر مي لرزيديم .فرياد زديم :امام رضا .امام مهربونه ما
مگه نگفتي تو، به ما مي کنم روا حاجتتون اي جوونا.
گفتيم بهش ما آهوتيم .آهواي خانم تيم
دوست داريم ...آهوآتو تنها نذار....
ضامن بشو .ضامن ما.
حالا مي خوام بگم .اي امام رضا .
دست مريزاد.
کردي روا حاجت ما.
تولد امام ما/تولد چراغ ما
عروسيه سحر جونه.
دعوتي آهاي امام رضا.
مياي به جشن اين رفيق /اين رفيق شفيق ما
اين سيد والاي ما.
.......... سينما رفتنمون حکايتي داشت باباجون .
عروسي رفتنا ...نگو..
دم به ساعت عروسي و نامزدي فاميلاي سحر بوديم.
پارک رفتن هم حدي داره سحر بابا / از صبح تا شوم تو خيابونا .
خدايي سحر چه حالي داشت .
تنديس ،قائم خواراکمون/ بوستان که بود عصرونمون.
کفش ملي قرارمون / تجريش –پونک مسيرمون.
500 ام بود کرايمون
راننده هاي سيبيلو،چش چرون ،چاق و اخمالو
سحري ميگفت: بابايي مياي دنباله مون.
باباش مي گفت :نه سحري، نه نميام ،خودت بيا
داداشي مهدي: مياي دنباله مون .پارک وي ميام تو رو خدا.
داداشي ميگفت: نه سحري، بايد برم/ فائز جونم منتظره ، نمي تونم .
الهه مي گفت: بابايي نياي دنباله مون گناه داري ،خودمون ميایم
نميدوني ،داستاني بود.
الهه مي گفت :سحري نترس ،عيب نداره خودت برو /بابات، آخه گناه داره ،دلت مياد اين همه راه.
گاز دادن آي زينب ام ميرفت روي اعصابامون.
انگار نه انگار که روزي رفيق بوديم.
عيب نداره .سحر گلم غصه نخور خدا که هست.
4 سال رفتيم اين مسيرو ..در حسرته يه دونه ماشين
يه دونه رنو ،يه دونه پرايد آشغالي
نشد که نه....
عرضه نداشتيم آقاجون،گواهي که داشتيم بابا .
مسير مسير بدي بود.
عشقه بگي خسته شدي استاد بابا /بسه ديگه /چه قد ميگي/
کاشکي کمي درس خون بوديم /ادم بشو هم نبوديم/
ترم اول،دوم به راحتي که پاس شديم /ترم سوم يه کمي سخت اما بازم رفتيم با لا/
ترم 4 دهي اومد به کارنامه / ترم 5 هم عيب نداره يه دهه ديگه/
ترم 6 هم شب شعرا /،پر شد همه وقتت عزيز ديگه جاي درس نداره/.
ترم 7 ام تازه افتاد اينا که نشد نمره بابا/ ترم 8 هم گفتيم بريم/ واسه ارشد بابا دنبال کار و پول بوديم/
يادم نره استادا رو :
قوامي که رئيسمون همش ميگفت الهي که کمتر نشه سايه هاتون.
اون عبيدي،جوون بوديم /اسم کوچیک صدا میزد/
خودمونيم غلامي چه شيييکمي داشت.
پر فو سورا مونو ..بگو /شمس ام يکي از اونا بود
حيف که خيلي غر غرو بود
همش ميگفت: خنگيد همه مهندسا .
اکابر و نابغه هاي اين زمون.
هر چي مي خواست مي گفت به ما
معلوم نبود خودش چي کاره بود .
دکتراي رياضي و پزشکي و مکانيک ام که خونده بود.
رياضي 1،رياضي 2، ديفرانسيل ،محاسبات،نوشته بود .
اشرف پور هم با اون شعراش.
قطبي با اون ادا اصولاش/گردن کجي مي کرد با هات.
قربون اون رشتچيانم /با عينک هري پاتريش.
نازي الهي ،من فدات
جهانمنش که حرف نداشت .همه فداش.
حميدي با اون قد و بالاش / مردن براش/دانشجوآش.
نيک آذرم با اون جکاش /اولر و مي گفت کولر که ما خنده هياهو بکنيم
اسفندياری که ماهي بود زمانه خودش/ با اون چشش گفتنش هم /ريسه مي رفتيم هممون.
کپ زدنه تحقيقا هم که عادي بود واسه همه.
ترجمه ها، يه ريز چرت و پرت / رو تون مي شه تحويل بديد ؟
عميد پور نگو /چيز چيز بگو/سرويس شديم با اون چيزاش.
اون پسراي دورمون/تحفه هاي عتيقمون /نيکان يه جور/پدرام يه جور.
ممل نگو /آقا بگو.
وحيد و اکبر /دهاتي هامون چي شدن /الان جفتي ديدني شدن .
احمدي هم که گلي کاشت /واسه خودش.
تو خيابون /سر کوچه /خواستگاريه الهه/اونم يه جور خنده اي بود .
گذشت همه هياهومون /تموم شدن رفيقامون
بزرگ شديم .
بايد بريم پي زندگيمون

الهه ،يکي از آهوان امام رضا 21 آبان 85


ای سیده eli


هر جاي دنيا که هستي ،دوستت دارم و برات بهترين ها رو آرزو مي کنم


+ نوشته شده در دوشنبه 29 آبان1385ساعت 2:29 بعد از ظهر توسط الهه رهبر |

 

چقدر خوب میشد که تو باشی

توکه پنجره ها را بی معنا کردی

به روی آسمانی که منو از چشم تو می دید

چقدر خوب می شد که تو باشی

که همیشه چشمانم را می بستم

که هیچ آسمانی نتواند مرا از نگاه تو بگیرد

در دستهای جا مانده بر روی پنجره هایی که  هیچوقت حتی یک ذره از یادم نرفت

چقدر خوب می شد که تو باشی حتی به روی بخار شیشه 

خاطرت خاطر خواهی را خاطره کرد

خاطره من

 

+ نوشته شده در یکشنبه 21 آبان1385ساعت 5:38 بعد از ظهر توسط الهه رهبر |

خیلی دلم گرفته
خیلی تنهام
خیلی خستم
خیلی داغونم
پر از دردم
به تنها نقطه ای که فکر می کردم روشنه و منو هدایت می کنه
دیگه به اونم نمی خوام نگاه کنم
دیگه نمی خوام واسه کسی درد و دل کنم
حتی واسه نفسم
حتی واسه همون نقطه روشن
حتی واسه خدا
دیگه حوصله هیچی رو ندارم
دیگه از همه بریدم
دیگه از اون خدایی که بهش ایمان داشتم
باورش داشتم
از اونم بریدم
از خدای قدر .. از خدای علی
از خدای فاطمه
از خدای حسین
از خدای الهه .....
از خالقم
هم بریدم
بد جوری هم بریدم
از نوشته هام بریدم
دیگه نمی خوام بنویسم
دیگه نمی خوام قلم در دست بگیرم
دیگه نمیخوام بسرایم
دیگه نمی خوام
از نفس خودم هم بیزارم
به تنها جمله ای که اتکا داشتم
به تنها آیه ای که اتکا می کردم
تنها آیه ای که به ادامه زندگی ام کمک می کرد
از اونم بریدم
هیچ راهی نیست................
........................
..................
.........
..
الله اکبر
تو بگو چه کنم؟
+ نوشته شده در چهارشنبه 3 آبان1385ساعت 4:48 بعد از ظهر توسط الهه رهبر |