و خدایی که در این نزدیکی است.....
دیروز در مسیر برگشت از دانشکده .. چه روزی بود .
دیروز خدا را لمس کردم . با تمام وجودم حسش کردم ستار العیوب بودنش ،غفار الذنوب بودنش ر را به عینه دیدم
خدایا ....
دیروز تو به من درس های زیادی دادی.
ولی به من بگو چه جوری جوابشو بدم که دلش نشکنه..
چه پاک و معصومانه ..و چه .. صادقانه حرف میزد
خدایا کمکم کن ..من چه جوری جوابش را بدم
نمی خواهم کسی از من رنجور شود ....بار الها ..
+
نوشته شده در سه شنبه 23 خرداد1385ساعت 5:11 بعد از ظهر توسط الهه رهبر
|
وقتي که آرزو ها ي من
يکي يکي برآورده مي شوند
تو به پرواز در مي آ يي و
ساعت آسمان را متوقف مي کني
بعد کوچک زمان را مي بلعي وترانه مي خواني
با جاروي پرنده
به پرواز در مي آيي
با نفير گوشخراش سازت همگان را
به رستاخيز فرا مي خواني
باريش هاي سپيدِ بلندت
با چهره ي خاصي که داري،
عشق تنها فرشته اي ست که داستان مرا مي نويسد
تنها شکنجه گر من
اين آرزوي من بود
که تو
برآورده شوي
به پرواز در آيي
و همه چيز متوقف شود
ای آرزو به گور برنده
نه با تو نيستم
باخودم هستم
+
نوشته شده در شنبه 20 خرداد1385ساعت 11:30 قبل از ظهر توسط الهه رهبر
|
از کفر من
تا دین تو
راهی به جز تردید نیست
دلخوش به فانوسم نکن
اینجا مگر خورشید نیست
با حس ویرانی بیا
تا بشکند دیوار من
چیزی نگفتن بهتر است
تکرار تو
دیوار من
با عشق آنسوی خطر
جایی برای ترس نیست
در انتهای موعظه
دیگر مجال درس نیست
+
نوشته شده در سه شنبه 16 خرداد1385ساعت 10:27 قبل از ظهر توسط الهه رهبر
|
ای مهربون خدای من ....
تازه فهمیدم که چه قدر منو دوست داری ..... به خاطر همه اتفاقاتی که برای من پیش می آوری .. به خاطر همه چیز دوستت دارم .....ای خالق مهربون من
+
نوشته شده در دوشنبه 8 خرداد1385ساعت 12:10 بعد از ظهر توسط الهه رهبر
|