
امشب می خواهم آواز بخوانم تا همگان صدای مرا بشنوند
امشب می خواهم فریاد زنم
می خواهم سرود رهایی بخوانم ….سرود آزادی
اما.. افسوس ……………….
نفسی ندارم و صدایی در گلویم نمانده و نه آبی است که با آن گلویم را تازه کنم.
امشب قصد سفر دارم کوله ام را آماده کردم
بیا با هم بریم
امشب دراز است و من تا صبح نقشه ها دارم
تا وقتی که خورشید از پشت کوه خودش را نمایان کند خیلی مانده است بیا لحظه ه را از دست ندهیم بیا با هم به اوج رویم بیا ….
امشب می خواهم آسمان را فتح کنم می خواهم خودم را به بلند ترین قله برسانم
امشب می خواهم آسمان را فتح کنم
سفر به آسمان
تجربه خوبی است
همه چیز را آماده کردم و کوله ام پر است از هر چیز خوب که خدا به من داده پر از مهربانی / صبر/ صداقت/ آرامش/
ایمان و تلاش همه چیز حاضر است
اما یک چیز مانده و آن اجازه ورود است که نمی دانم آیا به من اجازه ورود به آسمان را داده اند یا نه
گذر نامه من را صادر کنید تا من هم بیایم
ای رب مهربانم
ای پدر خوبم از تو می خوام اجازه ورود به سرزمینت را به من بدهی آخر دلم تنگ است دیگر زمین ارضایم نمی کند
دوست دارم آسمانی شوم
مگر نه اینکه من فرزند ابراهیم هستم
مگر نه اینکه من فرزند اسماعیلم فرزند محمد علی فاطمه حسن و حسینم من از کدامین پدرم باید طلب رحمت و بخشش کنم تا مرا به آسمان ره دهند

+
نوشته شده در دوشنبه 24 بهمن1384ساعت 8:49 بعد از ظهر توسط الهه رهبر
|
زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرینه پا بر جاست
گر بیفروزیش رقص شعله هایش در هر کران پیداست
و
نه خاموشی ست
و
خاموشی گناه ماست
+
نوشته شده در شنبه 22 بهمن1384ساعت 8:0 بعد از ظهر توسط الهه رهبر
|
یکی به من بگه آخه چرا ما آدما اینجوری هستیم دو قطره اشک هم که برای ائمه میریزم در عوضش ازشون یه چی می خواهیم روضه امام حسینم که میریم همش حواسمون به اون دعای آخرشه که حاجتامونو بگیم و کسی رو از قلم نیندازیم خلاصه که عجب آدمای پورویی هستیم بیشتر خودمو میگم التماس دعا
+
نوشته شده در شنبه 22 بهمن1384ساعت 8:0 بعد از ظهر توسط الهه رهبر
|
دی روز اسمم را برای سفر به سرزمین وحی نوشتم اما.... نمی دانم رفتنی ام یا نه ...... خداوندا تو را قسم می دهم به هر آنچه که دوست داری اینبار دل مرا شاد کن چون خیلی هوا تو کردم شب ها خوابم نمی برد ..التماس ........... برام دعا کنید اسمم در بیاد البته من و رفیق دیرینه ام ............. ........................الهی ....آمین............... اگه تو بخواهی هر چیزی امکان دارد پس بخواه و دل ما را شاد کن
+
نوشته شده در شنبه 22 بهمن1384ساعت 7:59 بعد از ظهر توسط الهه رهبر
|
عشق یعنی مـستــی و دیـوانـگـــی عشق یعـنی بـا جـهـان بــیـگــانـگـی
عشق یعنی شب نخفـتـن تـا سـحــر عشق یعنی سـجـده ها بــا چــشــم تـو
عشق یعنی سـر بــه دار آویـخـتــن عشق یعنی اشـک حــسرت ریـخـتـن
عشق یعنی در جـهـان رســوا شدن عشق یعنی پست و بـی پـــروا شــدن
عشق یعنی سـوخـتـن بــا سـاخـتـن عشق یعنی زنــدگــی را بــــاخـــتــن
عشق یعنی انــتــظـار و انــتــظـار عشق یعنی هرچه بینی عــکـــس یـــار
عشق یعنی دیــده بـــر در دوخـتــن عشق یعنی در فــراغــش ســوخـــتــن
عشق یعنی لـحـظــه هـای الـتـهـاب عشق یعنی لحــظه هــای نـــاب نـــاب
عشق یعنی ســـوزنـــی آه شــبـــان عشق یعنی مـعـنـی رنـگــیــن کـــمـان
عشق یعنی شــاعـری دلـسـوخـتـــه عشق یعنی آتـــشــــی افـــروخــتـــــه
عشق یعنی بـا گـلـی گـفـتـن سخــن عشق یعنی خـون لاله بــــــر چــمـــن
عشق یعنی شعلـه بـر خـرمـن زدن عشق یعنی رســـم دل بــر هـــــم زدن
عشق یعنی یـک تـیـمـم یـک نـمــاز عشق یعنی عـــالـــمی راز و نــــیـــاز
عشق یعنی بــا پـرســتــو پــر زدن عشق یعنی آب بـــــــر آتــــــــش زدن
عشق یعنی چــون مـحـــد پـا بـراه عشق یعنی هـمـچـو یــوسف قعر چـاه
عشق یعنی بیستون کنـدن بـه دسـت عشق یعنی زاهــد امــا بـت پــرســـت
عشق یعنی قطره ای از دریا شـدن عشق یعنی همـچــو مــن شــیدا شــدن
عشق یعنی یک شقایق غـرق خـون عشق یعنی درد و مـحــنـت در درون
عشق یعنی قطعـه شـعـری نـا تـمـام عشق یعنی بـهــتــریــن حــس خــتـام
و بالاخره عشق یعنی دوست داشتن بی آنکه دوست بداند
+
نوشته شده در شنبه 22 بهمن1384ساعت 7:59 بعد از ظهر توسط الهه رهبر
|
سلام دوستان بعداز سه سال و اندی درس خوندن و هلک هلک به دانشگاه اونم به تپه کوه رفتن بالاخره یه درس افتادم نمی دونم شاید غرور منو گرفته بود که همیشه می گفتم من دارم این ترم فارغ التحصیل می شم من تا حالا درسی رو نیوفتادم که خدا این ترم اساسی حالمو گرفت یکی که چه عرض کنم دو تا درس را افتادم غم بزرگی وقتی فکرشو می کنم که دوباره سر کلاس همون استاد باید بیشینم ایشاا..به این نوع غم دچار نشید
+
نوشته شده در شنبه 22 بهمن1384ساعت 7:59 بعد از ظهر توسط الهه رهبر
|
و من
و من می روم
که شامگاهان بی روزن به استجابت صبح نشسته اند
می روم که آغاز کنم
از امروز تا فردای روز تر
اما
آخر بی همسفر که نمی شود پرید .
باید تو باشی تا شوق رسیدن معنا بگیرد
تو بالهای مرا بگیری و من دستان تو را
و سرود رفتن را تا فرداها در گوش هایم زمزمه کنی!
+
نوشته شده در شنبه 22 بهمن1384ساعت 7:58 بعد از ظهر توسط الهه رهبر
|
محرم آمد و عشق و غم آمد محرم آمد و بوی غم آمد
محرم آمد و دریا خروشید
بپاخیزید خونها بجوشید بپاخیزید دریا خروشید
بپاخیزید گل ها شکوفید
+
نوشته شده در شنبه 22 بهمن1384ساعت 7:58 بعد از ظهر توسط الهه رهبر
|
راستش تصمیم داشتم دیگه با خدا حرف نزنم
چون ازش خیلی دلخور بودم
دیگه می خواستم با خودم مبارزه کنم و حتی یه کلمه هم از درون دلم نگویم
دو شب گذشت دیدم نمی تونم داشتم می ترکیدم آخه چه طور می تونم با خدای خودم قهر کنم کسی که از درون من با خبر است و تنها یاور حقیقیم است . نه هرگز نمی شود . اصلا نشد عهدم را شکستم و باز از او چیزی خواستم که امیدوارم این دفعه مرا نا امید نکند چون اگر نشود دیگر امیدی نیست ولی به دلم افتاده که درست مشه شما هم دعا کنید امسال اسمم برای عمره دانشجویی در بیاید و به همراه یگانه رفیقم با هم به سر زمین وحی سفر کنیم آمین
آهای اوسا کریم خودت گفتی که خلف وعده تو کارت نیست بابا جون مادرت انقدر دل منو نشکن
+
نوشته شده در شنبه 22 بهمن1384ساعت 7:57 بعد از ظهر توسط الهه رهبر
|
و من همچون کلاغی روی چوبکی نشسته ام.
و به افق های دور دست آسمان می نگرم .
و در انتظار عشق تو که همچو سیبی است سرخ و من می خواهم یک گاز گنده بر آن سیب زنم
آری
مرا دریاب
نمی دانمآیا تو هم مثل من
در انتظاری .......
به من بگو
+
نوشته شده در شنبه 22 بهمن1384ساعت 7:57 بعد از ظهر توسط الهه رهبر
|
خدایا/
آرامشی عطا فرما
تابپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم.
شها متی تا تغییر دهم آنچه را که می توانم.
و دانشی تا بدانم تفاوت آن دو را
+
نوشته شده در شنبه 22 بهمن1384ساعت 7:56 بعد از ظهر توسط الهه رهبر
|
کاش می شد......................
و چون می دانم که نمی شود .
دیگر ادامه نمی دهم
تا وقتم تلف نشود
روز ها می گذرد .
و باز هم تکرار زندگی
حادثه ها / اتفاقات / همگی روز مره شدند.
خسته شدم از این وقایع تکراری
حادثه ای /اتفاقی نو
برایم رقم زنید.
+
نوشته شده در شنبه 22 بهمن1384ساعت 7:56 بعد از ظهر توسط الهه رهبر
|
خدایا ..........
ما را از طو فان های هوی و هوس و بادهای غرور و نخوت نجات ده
از منجلابی که در آن فرو رفته ایم بیرون آر
آری به ما توان ده
به ما عشق طاعت ده
هر کس آرزویی دارد ساز و سویی دارد . هرکس گمگشته ای دارد و من جز تو نه آرزویی دارم و نه سویی دارم .
و گمگشته من تویی .
جز تو راه نجات نمی بینم
جز تو دستی نمی گیرم .
سوی من تویی/ هستی من تویی / همه دنیا را پس زده ام تا به سوی تو آیم /آری/
دستانم را با طبق اخلاصم به سوی تو دراز کرده ام .
و می دانم تو خواستار دستان بی آ لایش من هستی
پس دستم را پس مزن و مرا با خود به عالمی دگر ببر
می خواهم از برای تو باشم برای تو
و نه برای هیچ کس دیگری
با تو ناز کنم با تو و برای تو عشق ورزی کنم و مثل پروانه دورت بچرخم
+
نوشته شده در شنبه 22 بهمن1384ساعت 7:54 بعد از ظهر توسط الهه رهبر
|
دارم می میرم یکی به دادم برسه از صبح کله سحر یه ریز دارم درس می خونم
یکی نیس بگه آخه دختر عوض این که انقدر تو طول ترم ول بگردی روزی دو صفحه هم می خوندی تا حالا صد باره دوره کرده بودی . ولی حالا چی روزی دو فصل هم بخونم تموم نمیشه
اصلا آدم بشو نیستم از ترمه دیگه ( ترم ۸ ) می خوام از اول ترم عین بچه آدم درس بخونم
خدایا کمکم کن درسامو نیفتم دیگه مغزم کشش نداره یکی منو در یاب
+
نوشته شده در شنبه 22 بهمن1384ساعت 7:54 بعد از ظهر توسط الهه رهبر
|
امروز روز عرفه است روز اوج / روز پرواز/ روز حضور/ روز دل کندن از تعلقات دنیا / روز اعتراف / روز آشتی با خدا /روز عذر خواهی
من آنکسی هستم که عهد شکستم من آنم که خلاف کردم بسیار گناه کردم و دگر بار توبه کردم از تو می خواهم مرا به درگاهت راه دهی انقدر در می زنم تا در به رویم باز کنی .
خدا میداند چه قدر دوست دارم الان عرفات بودم ولی افسوس و صد افسوس شاید تو نمی خواهی....
عاشق احرام بستنم عاشق سفید پوشیدن عاشق خلص شدن و دوباره متولد شدن
خوشا به حالت ای حاجی / خوشا به حال تو که الان پایین جبل الرحمه نشستی و دعای عرفه می خوانی خوشا به حالت عرفه را درک می کنی خوشا به حلت که دو باره متولد شدی و از نو دلت را می سازی .
چطور می توانم از تو عذر خواهی کنم چطور سرم را بالا بگیرم
در این روز بزرگ از تو می خواهم مرا نجات دهی از تمامی گناهانم و شیطان را از من دور کنی و مرا به خودت نزدیک کنی
از تو می خواهم به من سفر سرزمین وحی را هر ساله عطا کنی سفر به عرفات / به مشعر به منا / و باز محرم شدن و سفید پوشیدن از برای تو
دگر بار
از تو کسی را می خواهم تا با او به کمال و رسیدن تو پیش رویم با هم سفید بپوشیم با هم محرم شویم و تا آخر عمر تو را بستاییم.
به امید تو
+
نوشته شده در شنبه 22 بهمن1384ساعت 7:54 بعد از ظهر توسط الهه رهبر
|
خسته ام از واژه ها
شاید من از شب نیستم .
" این چه آوازی ز چه چشمی ......
" خسته ام از این شب پر سایه باز
بی راز
می میرم
+
نوشته شده در شنبه 22 بهمن1384ساعت 7:52 بعد از ظهر توسط الهه رهبر
|
من عاشق نیستم این را هزار بار می نویسم تا از سرم بیفتد هوس عشق
و نگاه تو
من عاشق تو نیستم.................
براستی ان چنان عاشقت نبودم فقط......
خواستم به تو محبتی کرده باشم و تو مرا رنجاندی
هرگز از یاد نخوام برد این روز ننگ را
دل شکستن هنر نمی باشد تا توانی دلی بدست آور
+
نوشته شده در شنبه 22 بهمن1384ساعت 7:49 بعد از ظهر توسط الهه رهبر
|