"و صدای او در نیمه شعبان سال 1387 شنیده شد."
سلام بر محمد ...
فرستاده خدا....
زندگی را با تو ای زیباترین آغاز می کنم...
با نو خواهم ماند تا انتهای بودن...
ای تنها تکیه گاه لحظه های من ...
بهترینم ...محمدم دوستت دارم ....
+
نوشته شده در یکشنبه 27 مرداد1387ساعت 0:48 قبل از ظهر توسط یه بنده خدا
|
و باز این بنده غر غرو تو را صدا می زند:
" بگشای در،بگشای....دلتنگم "
+
نوشته شده در جمعه 18 مرداد1387ساعت 5:33 بعد از ظهر توسط یه بنده خدا
|
خدایا صد هزار مرتبه شکرت با تمام وجود در این شب به این زیبایی در این ایام فرخنده ...خدا را فریاد می زنم و با تمام قوایم می گویم:
"الحمدلله رب العالمین"..
باورم نمیشه...یا امام رضا...نیمه شعبان!!!!
الهه لیاقت این همه مهربانی و بخشش را نداشت.
یا محمد...
اللهم عجل لولیک الفرج....
+
نوشته شده در چهارشنبه 16 مرداد1387ساعت 0:0 قبل از ظهر توسط یه بنده خدا
|
"بگشای در،بگشای....دلتنگم "
روزهای بدی را گذراندم روزهایی که هیچ کس را نداشتم....شب هایی که همه عالم خدا خواب بودند و من بیدار .
اواخر خرداد بود که فقط فهمیم خدا رو دارم و به هیچ کسی نباید دل ببندم..با همه بدی های درونی و بیرونی ام باز خودش هوای مرا داشت ولی من بد کردم .شاید هم بچگی...
به الهه ای تبدیل شده بودم که خودم هم قبول نداشتم....یادم نمی رود..نمی تونستم حتی تو آینه خودمو نگاه کنم ..اول من خدا رو رها کردم و بعد او مرا رها کرد..تازه بود که فهمیده بودم خدایا لحظه ای ما را به حال خود مگذار یعنی چی.
بعد از مدتی زحمت کشیدم تا دوباره به سمتش بروم ..شاید شراره تو اون مدت خیلی دعام کرد..
خیلی با حرفاش منو آروم کرد.. که دستان خدا را واقعا حس کردم ..ذره ذره وجودم پر شد از حضور بی انتهایش...براستی من الهه بودم همان الهه ای که از خدا گرفته شده بود ..همان الهه ای که هر سال به خاطر وجودش شله زرد برپا می کنند...همان الهه ای که دیگر نماز صبح هایش قضا نمی شود..همان الهه ای که دوباره به آرامش رسید و حال دست به دعای ستاره های آسمان شد تا آرامشش را بر هم نزنند..و شاید به دنبال کسی که برایش آرامشی هدیه آورد..و به دنبال تکیه گاهی که برایش همیشه لبخند به ارمغان بیاورد.
مهربان خدای خوب الهه از تو به خاطر همه نعمت هایی که دادی ممنونم ..از تو به خاطر آرامشم ..به خاطر آگاهی و دانایی ام ..به خاطر امیدواری به لطف بی پایانت.به خاطر همنشینی با خوبانت ..به خاطر توفیق بندگی ات ..به خاطر میل به تحول و تولد دوباره ام... به خاطر تمام خاطره های حک شده خوب و بدم ..به خاطر زندگی دوباره ام ...از تو سپاسگذارم..
و منتظر صدایت خواهم ماند ..ای مهربانترین خالق من .........
**** **** ****
+
نوشته شده در جمعه 11 مرداد1387ساعت 7:18 بعد از ظهر توسط یه بنده خدا
|
"بگشای در،بگشای....دلتنگم "
صدای من: پروردگار من! مگذار که نگاه امیدوار من از ملکوت مقدس تو نومید بازگردد و
رشته ای که قلب مرا با آسمانها پیوند میدهد بریده شود، و هرگز حاجات مرا
ای برآوردنده حاجات از حضرت خویشتن به دیگران بازمدار...
و منتظر صدای او خواهم ماند تا نیمه شعبان..............
+
نوشته شده در چهارشنبه 9 مرداد1387ساعت 10:53 بعد از ظهر توسط یه بنده خدا
|
"بگشای در،بگشای....دلتنگم "
داشتم نوشته هامو نگاه می کردم...رسیدم به برگه ای زیبا..که بر می گشت به پارسال همین موقع ها...مبعث 86 نوشتم:شب مبعث شبی است که دل در خانه آرام نمیگیرد..شبی که دل هوس پرواز دارد..شبی که باید در غار حرا نماز خواند...شبی که باید محمد را یافت....
**********************
یا محمد ....من محمد را از تو می خواهم ...محمدی که .. سالها با نامش زندگی کردم....یا رسول الله...چه بگویم که سخت دلتنگم ..دلتنگ مدینه النبی....

+
نوشته شده در سه شنبه 8 مرداد1387ساعت 8:15 بعد از ظهر توسط یه بنده خدا
|
"بگشای در،بگشای....دلتنگم "
صدای من: "تو را آن کس بیند که تو را دید"
چند روزی بود هوای نوشتن نبود..دهانم قفل شده بود،چاره ای نداشتم تمام غزل هایم را به آسمان فرستادم...تمام نوشته هایم را به باد سپردم..اما هنوز در کشف معمای آسمان انگشت بر دهانم.
خسته بودم از همه دل خستگی هام..شکسته از همه دل شکستگی ها...
از همه در قفس بودن ها...
از همه پرواز های ناتمام..
از همه نرسیدن ها..
ماه به نیمه رسیده بود .چند شبی بود که خواب بر چشمانم نمی نشست..
رمقی نبود برای ادامه زندگی...تمام کائنات سرد بودند...قوانین هستی را به کار گرفتم...
تا دیشب را تجربه کردم....راهی آسمان شدم.آسمان اول..آسمان دوم..تا هفت آسمان را بدون مکث دویدم..ستاره اول را بوسیدم ...به ماه حرف ها گفتم..ستاره ها برایم پله شدند
تا به خدا رسیدم...
دستان خدا را بوسیدم...دیشب با تمام وجود خدا را در آغوش گرفتم.مهتاب را برایتان به ارمغان آوردم..دیشب بود که سرود رهایی خواندم ..و من هنوز حس می کنم دستان خدا روی پیشانی ام است و مرا نوازش می کند...دیشب به همه نرسیدن ها ..رسیدم..
صدای او:" ای فرزند آدم من آسمان ها و زمین را پر از ملائکه کردم و به آنها امر کرده ام که درهای میان من و بندگانم را همیشه باز نگه دارند "
+
نوشته شده در یکشنبه 6 مرداد1387ساعت 3:28 بعد از ظهر توسط یه بنده خدا
|
"بگشای در،بگشای....دلتنگم "
صدای من : همه رفتند از این جا به ...کجا؟؟؟؟
پرواز را به خاطر بسپار ،پرنده مردنی است..
صدای آشنا هم رفت ....
همه از این جاده عبور خواهند کرد...چه موقع نوبت ما خواهد رسید...خدا داند.
"مادر من..مادر من تو یاری و یاور من ..مادر چه مهربونه قدر تو رو میدونه ..بی عذر و بی بهونه قصه برات میخونه"
خانه سبز کودکی هایمان خداحافظ......
صدایت را دوست داشتم...
"خدایش رحمت کناد"
صدای او:"انا لله و انا الیه راجعون"
+
نوشته شده در جمعه 28 تیر1387ساعت 9:39 بعد از ظهر توسط یه بنده خدا
|
"بگشای در،بگشای....دلتنگم "
سلام دوستان
مشهد برای همه دوستام دعا کردم..البته که سفر کاری سختی بود و این گروه خلاق خیلی کار کشیدن ..اما روی هم رفته بد نبود....
برای خیلی ها دعا کردم....برای همه اونایی که دوسشون داشتم..برای همه اونایی که دوسشون دارم و حتی اونایی که منو دوست ندارن...برای عاقبت به خیری بعضی ها...
امام رضا پناهگاه خوبیه واسه درد و دل آدم ها ...چه صفایی ا داشت ..لیله الرغائب روبروی پنجره فولاد..زیر ایوون طلا.."الهی و ربی من لی غیرک" خلاصه که با امام رضا خیلی صفاکردیم .تمام نگفته های دلم و بهش گفتم.
بهش گفتم تمام احساسمو...تمام گناهامو....تمام کارهامو ....تمام هر آنچه که نگفته بودم...
و او گوش کرد و همچنان لبخند میزد....

(خاطرات ....) این عکس برمیگردد به یک صبح جمعه بارانی و دل انگیز.آبان ماه... پارک جمشیدیه.. (جمعه ای که وضعیت بحرانی اعلام شد...تمام ولیعصر را آب برد..نیروهای پترو سیستم تا صبح در خیابان ها به سر میبردند..(.آب گرفتگی جوی..تجمع زباله کنارآب ...عدم تخلیه مخزن ...تجمع زباله به دلیل فقدان مخزن)
امروز تک و تنها..با پای پیاده.رفتم ....... رفتم ته ته دنیا....
هیچ می دونی ته دنیا کجاست؟
نه دیگه نمیدونی!......ته ته دنیا .. یه جایی که احدی نیست
یه جایی که سکوت محض حکم فرماست.......
یه جایی همین حوالی...
+
نوشته شده در دوشنبه 24 تیر1387ساعت 8:12 بعد از ظهر توسط یه بنده خدا
|
"بگشای در،بگشای....دلتنگم "
صدای من:دل من خجل ماند،از بس که تورا خواند.....
آهای آهای امام رضا..امام مهربون ما.....
باز هم در اوج ناامیدی از رحمت بیکرانش..نشان داد که هنوز با من هست ....
باز هم نوری می آید...باز هم هاله ای می آورد.. مقصود از این طلبیدن ها چیست؟
من باز بد می کنم و تو باز مرا می خوانی.... من خلاف بندگی می کنم و باز تو برایم پدری می کنی...
به راستی عجب خالقی داریم!!!!هیچ میدانی!!!!
این بار چه بهانه ای برای کارهای گذشته ام بیاورم...چه طور می توانم با این بار سنگین گناه ..به ضریح تو نگاه کنم..با چه رویی از سقاخانه آب بنوشم!!!!
همین برای من بس که هنوز آهوی تو هستم.
که تو بعد ازاین همه سال هنوز من را آهو خطاب می کنی...و دانم که آهویت را تنها رها نخواهی کرد.مثل همیشه...ضامنش خواهی شد.
"السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا..."
این بار با " گروه خلاق مجتمع مفید" راهی مشهد مقدس خواهیم شد..
دوستان برای همتون دعا خواهم کرد...به یاد همه هستم ان شاا...
صدای او:"و اذا سالک عبادی عنی فانی قریب اجیب دعوه الداع اذا دعان فلیستجیبوا لی ولیومنوا بی لعلهم یرشدون"
+
نوشته شده در دوشنبه 17 تیر1387ساعت 8:7 بعد از ظهر توسط یه بنده خدا
|
"بگشای در،بگشای....دلتنگم "
اطلاعیه:
به زودی نه خیلی زود.....
خواهم نوشت: رمان کاملا واقعی ....
داستان یک عاشقانه نه چندان آرام
با نام "شب آخر"
امیدوارم بتونید تو کتابفروشی ها بخونیدش نه توی وبلاگم....
+
نوشته شده در پنجشنبه 13 تیر1387ساعت 11:43 بعد از ظهر توسط یه بنده خدا
|
"بگشای در،بگشای....دلتنگم "
صدای من: چه بر سر ما خواهد آمد
وقتی همه دوستام از بودن در این مملکت غر غر می کردند .هیچ وقت حرفشونو باور نمیکردم و حتی بهشون می گفتم آبتون کمه ..نونتون کمه..ناشکری نکنید..
اما حالا واقعا به این رسیدم که (با عرض معذرت)تف به این مملکت...
هر چند اون ور آب هم نمیدونیم چه خبره ....شاید خیلی هم بهتر نباشه...
اماآدم خیلی میسوزه وقتی بعد از 16 سال درس خودن هنوز نمی تونی دستت رو تو جیب خودت کنی و اون کاری که دوست داری پیدا کنی!!!! وای وای
هنوز باید از پدرت پول تو جیبی بگیری!!! وای وای
هنوز با این رزومه کاری/بیکاری!!! وای وای
و مجبوری بری درستو ادامه بدی تا یه کسی بشی /یه تخصصی بگیری
هنوز با این که این همه خیر سرت استعداد هم داری...
بشینی عوض پول در آوردن هی وبلاگتو آپ کنی!!!...وای وای
واقعا این چه مملکتیه....
وقتی حتی میری دفتر مجله و حتی مطلبتو چاپ می کنن ...اما یه قرون هم بهت نمیدن...
وای وای!!!
وقتی حاضرن تو انقدر وقت بذاری و بری براشون مطلب تهیه کنی و صرفا در جواب به تو بگن اسمتونو تو مجله چاپ کردیم!!!
یعنی انقدر وقت ما بی ارزشه ..یعنی انقدر ما بی هدفیم...
وقتی یه مطلبت باید از زیر دست یه ادم بیسواد رد بشه ...اون تائیدش کنه.و صرفا تو باید چیزایی رو بنویسی که ایشون دوست داشته باشن.وای وای!!!
اینجاست که پی بردم اصلا نباید واسه کسی کار کنیم ..هر گلی زدیم به سر خودمون زدیم..
خودمون باید بشیم کارفرما......خودمون بشیم سر دبیر ....
خودمون بشیم مدیر....
حیف که این مملکت دیگه درست بشو نیست..........حیف ........
روز به روز خرابتر از دیروز
حیف از این همه جوون فعال وجویای کار و ......
صدای او:همانا به هر که بخواهم روزی خواهم داد ،از جائی که اصلا حسابش را نمیکند.
+
نوشته شده در یکشنبه 9 تیر1387ساعت 1:18 بعد از ظهر توسط یه بنده خدا
|
"بگشای در،بگشای....دلتنگم "
صدای من :نه در بندم نه آزادم!!!
امروز سر کلاس زبان صحبت ازWish و این حرفا بود .استاد همش می گفت:
?what do you wish
وقتی از کلاس بر گشتم ..تو تاکسی بودم که تازه آرزوم یادم اومد....
می خواستم بلند فریاد بزنم و بگم :
" .................. I WISH I WOULD"
" .... برم یه جایی که هیچ احدی نباشه ..فقط خودم باشم و خدام ..کوله ام و بردارم برم یه دنیای دیگه...تنهای تنها...برای خودم زندگی کنم....یه شهر یه کشور ..نمیدونم یه جایی که برای خودم باشم ..و با خودم زندگی کنم...." ای کاش می شد....رفت ته ته ته دنیا....افسوس..
خسته ام از این همه تلاطم....
صدای او: هر جا که باشی،همین بس که من نگهبان توام
+
نوشته شده در پنجشنبه 6 تیر1387ساعت 2:26 بعد از ظهر توسط یه بنده خدا
|
"بگشای در،بگشای....دلتنگم "
صدای من:از کجا بازیابم من!
کاشکی رو تاقچه دلت آئینه و شمعدون می شدم
تو دشت ابری چشات یه قطره بارون می شدم
کاشکی میشد یه دشت گل برات لالایی بخونم
یه آسمون نرگس و یاس تو باغ دستات می شدم
خواننده غزل های نا تمام آفرینش
مادرم ....
دوستت دارم
صدای او:و هر کس بر من توکل کند،پس همین برای او کافی است.
+
نوشته شده در یکشنبه 2 تیر1387ساعت 2:49 بعد از ظهر توسط یه بنده خدا
|
دانی که بی تو هیچ کسم!!!
صدای من: ای جان زندگانی،حاجت ما عفو است و مهربانی
این روزا خیلی سخت مشغول شدم ..به عبارتی خودم ،خودمو سخت مشغول کردم.و خودم خواستم از روی بیکاری برم سمت پر کاری ...کلاس و درس و استاد و ورزش و هنر و
حیف که فقط نتونستم برم کلاس نویسندگی...ایشالله بعد کنکور.... (که البته تا بهمن ماه،کی مرده کی زنده)
راستی اومدم یه خبر بدم و اون اینکه تصمیم گرفتم به وبلاگم یه سر و سامونی بدم ..
تا خوانندگان هم به فیض برسن...
صدای من و صدای او....که قرار تا ابد بمونه و ...
صدای او: به راستی منم،خداوندی که فرمانروا،پاک،نجات دهنده،پناه دهنده،نگاه دارنده،گرامی ،
مقتدر و والا مقام است.
+
نوشته شده در پنجشنبه 30 خرداد1387ساعت 11:9 بعد از ظهر توسط یه بنده خدا
|